خواب دیدم یک غریبه کودکی رازیرکرد..رفتنت خواب پریشان مراتعبیرکرد
سرانجام روزی ٬ بادمارا بردوش سواره خواهدبرد تامیقات... دراین میعاد گروهی خندان گروهی گریان به تماشامی ایستند هبوط خودرا واین انبوه این سیل مبهوت... محصورتجلی آن راز: که درمنحنی نمودار حرف آخررا خط پایان می زند بی اغماض: هنوزبه باورخودننشسته اند!! درگذرناگزیر... این کوچه فردا دیراست! می گویند زمان مرا با خود برده است به پهنای سکوت یلان نینوا به سوی فرتوت ترین زین های حیات خواهی نخواهی لبریز شده ام از قدسیان ملکوتی که جریحه دار شدن غرور عباس را به چشم خویش دیدندوچون شعله ای سوختند وبه اعتبار خورشیدبه تابیدن که اگر نمی سوزاند : شاید می شکست ای قرار تمام دل بی قرار" وای حبیب صاحب ذو الفقار" پاره پاره ای از تلالو خورشید وطفلی غنوده در پس شرم شمشیر واندکی ستاره ی ماه نشین" این تمام هستی زینب است حضرت عشق" این عشق مرابه جنون خواهد کشید ستارگان كوچك سال هاي تلخ " كدام آفتاب شما را اين چنين تبخيركرد كه دستانتان را از دخيل چادر مادر رها كرديد وآسمان تمام بغضش را آرام گريست اينجا خيمه هاي ملتهب اندوه دست برخاك مي سايند وصحراي سرخ خاطره ها پيكر ستاره هاي خسته را بر دوش مي كشد و مادر،در گلوي تشنه ي اين شب تمام ستاره ها را به آغوش مي گيرد. هراس تمنا تپيدن پرنده ي دل دررقص نگاهي مضطرب ازچارچوب پنجره آرزوي عظيم تنهايي تمناي كوري كوچه ودرك آب.... هديه ي خوب خدا زينت كلبه ي ما مي گردد نوگل كوچك من با حضورت شادم پيش گهواره ي تو غم دوران برودازيادم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


