خواب دیدم یک غریبه کودکی رازیرکرد..رفتنت خواب پریشان مراتعبیرکرد
شکستم: درناباوری بی فریاد تادلگیرنشود سکوت جشنی به پاس میلاد دلشدگان برپاست بامرصّع پیاله خون دیدگان حوّا بایدنوشید باید گل افشاند من نیز ازتکرارمی آیم باانبوه سپیدی ازسیاهی گیسوان زنجیردستانم زنگوله ی گهواره ی کودکانیست که بی اراده ازین موج تکرارمی گذرند! مرا چگونه می شناسد؟ او...که همزادم نیست وقانون می نگارد زمان درمن ودورازمن است باغربت روزهای تاول زده. ![]()
| Design By : Night Skin |


